تبليغاتX

با سلام به شما دوست عزیز به وبلاگ من خوش آمد امیدوارم مطالب این وبلاگ مورد پسند شما واقع گردیده باشد راستی داشت یادم می رفت نظر یادتون نره

كليك كنيد 

 

 

اسیر قفس

اسیر قفس

تنهای

چند سالی میگذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پیدا کرده بود. اکنون صاحب فرزند هم شده بود، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک.

 

زمان میگذشت و دایره آبی کوچک، بزرگ میشد. هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیشتر میشد و مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیشتر.

 

آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر که ناچار برای کمک به سراغ پدر رفت و به او گفت: پدر شما چرا جای خالی ندارید؟
پدر گفت: عزیزم جالی خالی نه، قطعه گمشده. هر کسی در زندگی خود قطعه گمشده دارد من هم داشتم، مادرت قطعه گم شده‌ی من بود. با پیدا کردن او تکمیل شدم. یک دایره کامل.
پسر از همان روز جست و جوی قطعه‌ی گمشده خود را آغاز کرد. رفت و رفت تا به یک قطعه‌ای از دایره رسید شعاع و زاویه آن را اندازه گرفت درست اندازه جای خالی بود ولی مشکل آن بود که قطعه زرد بود.

 

دایره باز هم رفت تا اینکه به یک مثلث رسید که فضای خالی خود را با قطعه‌های رنگارنگ کوچک پر کرده بود.

 

دایره دیگر از جست و جو خسته شده بود تا اینکه به یک قطعه مربع گمشده رسید، به او گفت شما قطعه گمشده من را ندیدید؟
قطعه مربع گریه کرد و گفت: من هستم
-
ولی شما مربع هستید و قطعه گمشده‌ی من قسمتی از دایره
-
من اول قطعه‌ای از دایره بودم یعنی دقیقا بگویم قسمتی از شما و منتظرتان که یک مربع قرمز آمد. قطعه‌ی گمشده او مربع بود ولی من گول خوردم و خود را به زور داخل فضای خالی او کردم، به مرور زمان تغییر شکل دادم و به شکل فضای خالی مربع در آمدم .ولی او قرمز بود و من آبی، به هم نمی‌خوردیم. اکنون پشیمانم. من قطعه‌ی گمشده‌ی شما هستم.

 

دایره که دید قطعه گمشده خود را پیدا کرده سعی کرد او را در فضای خالی خود جا دهد اما نشد، بنا بر این او را با طناب به خود بست و خوشحال راه افتاد. حرکت کردن با یک قطعه که سبب بد قواره شدن دایره شده بود خیلی سخت بود ولی دایره تمام این سختیها را به جان خریده بود و با عشق حرکت میکرد.

 

رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد. بخت به او رو کرده بود که قطعه‌ی گمشده‌اش قسمت بالای او بود و گیر نکرده بود. قطعه گمشده به او گفت: من را باز کن تا بروم و کمک بیاورم.

 

قطعه‌ی گمشده رفت و هیچ وقت برنگشت. دایره هم سالها آنقدر گریه کرد تا بیضی شد (لاغر شد) و توانست از گودال بیرون بیاید. دلش شور میزد که نکند اتفاقی برای قطعه گم شده افتاده باشد. دنبال او به هر سو رفت. تا اینکه بالاخره او را پیدا کرد. کاش هیچ وقت او را پیدا نمی‌کرد.

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت9:46 بعد از ظهرتوسط مهران | |

طنـــــــــــــــــــــــــزیم خانواده

..................***...................
 

هیچ میدونین چــرا طــــــلاق زیــــــاده؟
چـرا شُـله پیچــــای خـــــــــــانـــــواده؟

یــه  ریشتــر م کـــــــه زندگی بلــــرزه
همــون دقیــــقه پیــچ و مُهــره هــــرزه

بــاید یه جـــــــور باشه مُهره بـــــا پیـچ
وگـــــــرنــه کُـــلّ زندگیت میشـه هیـچ
 

خواستی اگه بـــــا کــسی وصلت کنی
بـــــاید یــه کم ســـایزشــو دقّـت کـنی

 

نگـــــــــــو درستش میکنـم ســــه روزه
خـــــــــرابتـــرم میشـه دلت میســــوزه
 

زنت اگــــــه مثـل خـــودت نبــــــاشـــه
دو روز دیگه تـو خــــونه ی بــــابــــاشه

 

چـــرا میــخـوای رزوه شــو تغیــیر بـدی
نیـــومـــده بـــــه طفلـکی گیـــــر بـدی

چــــرا میخــوای نوششو نیشش کنی؟
مُهره ی نمــــره پنجـــو شیشش کنی؟

تو که خودت ســایـزتــــو داری از پـیش
برو پی مُهــــره ی نمـــــره ی شیــش

این کــــــــه میگم نمـــــره ی اخلاقـیه
بقیـــــه ی چیزا هنـــــــوز بـــــــــاقـیـه

همّه چی مون از روی خـود خــــواهیـه
تصــــــوّ راتمـــون همـش   وا هیـــــــه

از ته شـــوش بگیر برو تـــــــا جــــردن
دروغ شــــــده عینهــــو آب خـــــوردن

رفیقمون تـــوی پی . اچ . دی  گیـــــره
میخـواد بــره  دی . اچ . پی  ام بگیــره  >
d.h.p = دختر حاجی پولدار

یارو خودش هر کاری خـواسته  کــرده
دنبـــال دختــــــر نجیب می گـــــــرده

میخواد مث هلـــــو رسیـده بـــــــاشه
آفتـــــاب و مهتاب ام ندیـده بـــــــاشه

درسته میدون مـــــــانـــــــــورش کمه
امـــــــــــــــا اونم مثــــل خــودت آدمه

شــایـد اونم کسی رو دیده بـــــــاشه
یکی دو بــــار دلش تپیــده بــــــاشــه

این چیــــــــزا بیــن آدمــــــــا ذاتـیـــه
اون کــــه اینــــارو نداره قــــــــــاطیـه

اینجا ” تی “دو نقطه مون “طــا”شـده
قــافیه مـون یه خورده ” اکفــا ” شده

یـه مــــو قه هـایی بـــا یــه ذرّه دقت
نقــــطه ی ضعفت میشه عین

به خـاطـر یــه “طـــــــا ” نمیگـزم لب
دوبــــــاره  مـیـرم  سـر اصل  مطلـب

دختــر  بیچـاره  کــه  شکل مـــاهــه
چیکــار کنـه کـه قلب تـو  سیـــاهـه؟

خـدا بـه اون هـر چی  قشنگی  داده
از نظــر تــــو  مــــایــه ی  فســــاده

بهش میگی از تـو خـونـه  جُم  نـخور
هــر چی بگـه  میگی  صـداتــو  بـبُر

تو خـونه اخم و  فُحش و  دادو بیــداد
تـــوی خیـابونم کـه  گشت  ارشـــاد
———— ——— ——— ——-
بـاید بری  کُلاتــــــو  قــــاضی کنی
یـه خورده  تمـرین ریــــــاضی کنی

دلت میخواد  تــــو هـر دقیـقه و رُب
هر چی میگی  اونم فقـط بگه خُب

امّا  مهمّه  خُب چـه جـــوری باشه
از ته دل بــاشه  یــا زوری  بـــاشه

خُبای کوتاه و  کشــــــــیده  داریـم
خُبای بی حال و  لهیـــــــده دارـیم

فـرق اینــــا  زمین تــا  آسمــــونـه
آدم بـــــاید  ایــن چیـزارو  بدونــــه

مثل دوتــــا ردیـف  تــوی  مثـنــوی
یه خُب باید بگی  یه خُب  بشنـوی

یه بیت خوب ، با دوتـا خُب قشنگه
یکی خُبش کـم بشه کار می لنگه

———— ——— ——— —-
تــــا پســــرا بهم نگفتن چـــــرا
یه خورده هم برم سر دختـــــرا

———— ——— ———
بعد چهــــار ســـــال پشت کنـکـور
قبول شدی یه جــــای دور بــــا زور

آخر سر گــــرفتی بـــــا هـنّ و هن
لیســـــــانــس درّه تپّـــه از رودهـن

نشستی خــونـه گل لگد می کنی
خـواستـگارای خــوبــو رد می کنی

به خـــــــاطر اینکـه لیسـانس داری
بی خـودو بی جهت کلاس میذاری

چرا باید تو کـه لیسانسه مــــونی؟
از رو کتــاب متنـو غلـــــط بخـونی؟

یه نکته هم بگم که یـــــــادت نـره
لیسانس خوبه ، ولی سـواد بهتره

میگی فلانی کــه بـابــاش وزیــــره
روزی هزار دفـعه بـرات می میـــره

برای ســـرکــار که بـابــات عـوامـه
فکـرای اینـجوری خیــال خـــــامــه

آخه بابــا اونکه بـــابـــاش وزیــــره
مگه خُـله بیـــــاد تـــــــورو بگیــره

هرجـــا میری کلّی طلا بــاهـــاتـه
تمـــوم دغدغت النگـــــوهـــاتــــه

تــــــوی طــلا فــــروشیـا پلاسی
بــه این میگن آخــــر بی کلاسی

میخوای مث عروس قصّه ها شی
کلّ نداشته هــاتـو داشته بـاشی

هزار امیــــد و آرزو بــاهــــاتــــــه
اینــا امید نیست، عُقده هـــــاتــه

شوهر بیچاره کـه کـــــــارمنــــده
چـه میدونه قیمت بنــــــز چـنــده

فـرشای شوهرت کــه زیر پـــاتـه
بعض گلیم پـــــاره ی بـــابـــــاتـه

صبر اونم یـه دفعـه ای سر میــاد
صدای آژیـــــــــر خطـر در میـــاد

وقتی ببــینه زندگیش سیـــاهــه
چاره ی کـــــار توی دادگــــاهــه

+نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت9:20 بعد از ظهرتوسط مهران |

             تو که ميدوني عشق مني

         واسه چي پس تو ميگي ميخوام برم ديگه

يادته اون روزا که دستت تو دسته من

حالا تو ميخواي بري منو نميخواي دلبر من

ميدوني من بي کسم تو بودي همه کسم

زنديگم تو بوديو حالا من خارو خسم

چرا تو لج ميکني

ابروهاتو کج ميکني



زندگيم تموم شدش براي تو

عمر من حروم شدش به پاي تو

واسه تو حاضر بودم ستاره هارو بشمورم

شهرو آتيش بزنم بيام بگم دوست دارم



 

 


 

+نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت9:1 بعد از ظهرتوسط مهران |

منم با خدا اینگونه سخن می گویم:

http://www.aftab.ir/photoblog/adv_images/5d98285f014521ac772e80e438b198af.jpg

شرار عشق مهربانم ،

 خدای بی همتا،

 یعنی الان چگونه است حالت؟

 گفت مهربان ولی تنهاست،
http://betterfoto.wide10.com/uploaded_images/1215179-large-713048.jpg

 چون گرفتم به نییتت ،

‌فالت رنگ دلخواهت ای خدایم چیست؟

بهترینت در این زمین گو كیست؟

 نه، نگو ، چو از حسودی دل،

 آن زمان اثر ز بودم نیست

http://redrozesecret.persiangig.com/image/niayesh.jpg

 یعنی الان نشسته ای یا نه ؟؟

خسته ای ز ما بَدان یا نه ؟؟

 گو به من كسی نمی فهمد،

 اندكی گرسنه ای یا نه ؟؟

http://admins.20at.com/marwa05/yd3i.jpg

بافته ام ژاكتی ز شرار عشق ،

گرم و زیبا و بی گمان فرد است چون بهشتی و خانه ات آنجاست ،

 ارتفاعات هوا سرد است گل برایت چگونه بفرستم؟

یك سبد گل از حیاط دل خود بیا ببین چه پُر خون است،

آن دلی كه ساختی از گِل قاصدك می فرستمت هر روز،

 با چه عشقی روند به بالاها گو خدایم رسد به دست گُلت ؟

یا كه فوت باید كرد حالاها؟

http://www.sfgate.com/n/pictures/2005/04/04/pray1.jpg

جان جنگل ،‌تو را به دریاها ،

 اندكی خستگی ز تن در كن با شب و ستاره بازی كن،

خاك گلدان خانه ات تَر كن كاش جای من ،

حدیث ضعیف،

بر زمینت ستاره می دادی یا دلم را كه بی قرار تو است،
http://www.zawaj.com/events/hajj2003/going_to_muzdalifa.jpg

راه حلی همیشه می دادی باز هم سحر رسید ای گل،

وقت آن شد كه سویت آویزم این دلم را كمی بهاری كن،

خود كه بینی شكسته ،

پاییزم جان جنگل،‌تو را به دریاها، اندكی خستگی ز تن در كن

با شب و ستاره بازی كن، خاك گلدان خانه ات تر كن
http://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/redrozesecret/arezumikonam.JPG

 

+نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388ساعت4:56 بعد از ظهرتوسط مهران | |

این شعر و تصنیف زیبای اون رو همه ی ما حداقل یک بار خوندیم و شنیدیم.

شعری زیبا از مهرداد اوستا :

 

وفا نكردي و كردم، خطا نديدي و ديدم
شكستي و نشكستم، بُريدي و نبريدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت
كشيدم از تو كشيدم، شنيدم از تو شنيدم

كي ام، شكوفه اشكي كه در هواي تو هر شب
ز چشم ناله شكفتم، به روي شكوه دويدم

مرا نصيب غم آمد، به شادي همه عالم
چرا كه از همه عالم، محبت تو گزيدم

چو شمع خنده نكردي، مگر به روز سياهم
چو بخت جلوه نكردي، مگر ز موي سپيدم

بجز وفا و عنايت، نماند در همه عالم
ندامتي كه نبردم، ملامتي كه نديدم

نبود از تو گريزي چنين كه بار غم دل
ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشيدم

جواني ام به سمند شتاب مي شد و از پي
چو گرد در قدم او، دويدم و نرسيدم

به روي بخت ز ديده، ز چهر عمر به گردون
گهي چو اشك نشستم، گهي چو رنگ پريدم

وفا نكردي و كردم، بسر نبردي و بردم
ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم؟

 

د;انلود ت;صنیف با صدای ع;بدالحسین مختاباد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 ولی داستان عشق و خیانتی که باعث سروده شدن این شعر شد به گوش کمتر کسی رسیده.

من این داستان رو از زبان استاد ادبیات دوره ی پیش دانشگاهیم که  از اساتید دانشگاه هستند شنیدم

و به دلیل زیبا ، غم انگیز و جالب بودن ، این جا برای شما بازگو می کنم .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و قرار ازدواج می گذارند.

دختر جوان به دلیل رفت و آمد هایی که به دربار شاه داشته ، پس از مدتی مورد توجه شاه قرار گرفته و شاه به او پیشنهاد ازدواج می دهد.

دوستان نزدیک اوستا که از این جریان باخبر می شوند، به هر نحوی که اوستا متوجه خیانت نامزدش نشود سعی می کنند عقیده ی او را در ادامه ی ارتباط با نامزدش تغییر دهند .

ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدی و قول خود نمی شود .

تا اینکه یک روز  مهرداد اوستا به همراه دوستانش ، نامزد خود را در لباسی که هدیه ای از اوستا بوده ، در حال سوار شدن بر خودروی مخصوص دربار می بیند...

مهرداد اوستا ماه ها دچار افسردگی شده و تبدیل به انسانی ساکت و کم حرف می شود.

سالها بعد از پیروزی انقلاب ، وقتی شاه از دنیا می رود ، زن های شاه از ترس فرح ، هر کدام به کشوری می روند و نامزد اوستا به فرانسه .

در همان روزها ، نامزد اوستا به یاد عشق دیرین خود افتاده و دچار عذاب وجدان می شود .

و در نامه ای از مهرداد اوستا می خواهد که او را ببخشد.

اوستا نیز در پاسخ نامه ی او تنها این شعر را می سراید.

حالا یک بار دیگه شعر رو بخونید ...

+نوشته شده در شنبه 18 مهر1388ساعت5:2 بعد از ظهرتوسط مهران | |

 









کاغذ دیواری عاشقانه







کاغذ دیواری عاشقانه




love





 
 
 
































+نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388ساعت8:25 بعد از ظهرتوسط مهران | |

زامبی یا زومبی (در زبان‌های اروپایی: zombie) به جسدهای متحرکی گفته می‌شود که روح ندارند. زامبی‌ها امروزه در فیلم‌های ترسناک غربی زیاد دیده می‌شوند
 
مطابق داستان‌ها، زامبی‌ها با گاز گرفتن و وارد کردن بزاق خود به بدن قربانیانشان آنها را همانند خود به یک زامبی تبدیل می‌کنند. در نتیجه، در فیلم‌ها تعداد زامبی‌ها همچنان رو به افزایش است. همچنین بر پایهٔ داستان‌ها، انسان باید در دهان زامبی‌ها نمک بریزد زیرا آن‌ها بدینوسیله به یاد می‌آورند که مرده‌اند و به گور خود بازمی‌گردند
 
 
Rise of the Zombies  In flash mobs and zombie walks, the walking undead
 
Frankfurt, Germany

 
 
Rise of the Zombies  In flash mobs and zombie walks, the walking undead
 
Sydney, Australia

 
Rise of the Zombies  In flash mobs and zombie walks, the walking undead
 
Gary, Indiana
 
 
Rise of the Zombies  In flash mobs and zombie walks, the walking undead
 
London, England
 
 
 
Rise of the Zombies  In flash mobs and zombie walks, the walking undead
London, England
 
 
 
Rise of the Zombies  In flash mobs and zombie walks, the walking undead
Sydney, Australia
 
 
 
Rise of the Zombies  In flash mobs and zombie walks, the walking undead
 
Frankfurt, Germany
 
 
 
Rise of the Zombies  In flash mobs and zombie walks, the walking undead
Madrid, Spain
 
 
 
Rise of the Zombies  In flash mobs and zombie walks, the walking undead
 
 
London, England
 
Rise of the Zombies  In flash mobs and zombie walks, the walking undead
Santo Domingo, Dominican Republic
 
 
 
Rise of the Zombies  In flash mobs and zombie walks, the walking undead
 
 
London, England
 
 
 
Rise of the Zombies  In flash mobs and zombie walks, the walking undead
Boston, Massachusetts
 
 
 
Rise of the Zombies  In flash mobs and zombie walks, the walking undead
London, England
 

ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت9:40 بعد از ظهرتوسط مهران | |

 
به داد گريه ها برس،سهم غزل ساز دلم
اسير دست قفسه ،نغمه ي پرواز دلم

بيا و زنده كن منو،اين منه بي ترانه رو
تو بغض من زمزمه كن شعرهاي عاشقانه رو

بيا منو آشتي بده با خاليه غربت من
سكوتم و دوره نكن،خستگيامو خط بزن
 


 


 
به نام آنکه معبود است و معشوق
طفلک  پر شورم این روز ها  باز هوای دلش ابریست
براستی  نمیدانم  دیگر چگونه واژه ها را به بازی بگیرم
واژه هایی که چون حبابی رنگین در شب های من میرقصیدند
و کبوتر های کلام را  درسحر گاهان من به پرواز میکشیدند
تا مرهمی باشند برای طفلکم که میخواهد از راز دل بگوید
دلتنگم؛؛ دلتنگ خواستن ؛ دلتنگ نوشتن؛ دلتنگ آغوشی پر مهر
گاهی چنان از خود بیخود میشوم که حتی نمی فهمم که آمد ؛ یا کدام رفت
پرورد گارا ؛  روی سخنم با توست؛؛ تویی که شور عشق را  برایمان به ودیعه نهادی


 


 
امشب می خوام برای تو یه فال حافظ بگیرم

                 اگر که خوب در نیومد به احترامت بمیرم...

 

 
بي تو اينجا نا تمام افتاده ام

پخته اي بودم که خام افتاده ام

گفته بودي تا که عاقلتر شوم

آه ، مي خواهي مگر کافر شوم ؟؟

 
 
من اگر اشکي در چشمانت بودم گريه مي کردم وبر روي صورتت جاري فرود مي آمدم و به گونه هايت آنقدر جاري مي شدم وبوسه مي زدم تا همانجا جان مي سپردم اما اگر تو قطره ي اشکي در چشمان من بودي هيچ وقت گريه نمي کردم تا تو را از دست ندهم
 


 


 
 
چشمانم به سوی اسمان ابی تو ست تا تو را در یا بد
 

 


 


 

 
ای کاش اشک بودم تا :

    توی  چشمات  متولد  بشم

    روی گونه هات زندگی کنم

        و رو لبهات بمیرم...
 

 

 

 

 
خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوستت نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : ديگه نمي خوامت...
 
 

 

 
ای همه دل بستگیهام

یاد تو مرهمه جونم

توی اوج بی کسیهام

تو که سهم من از عشقی

تو که نازی مثه بارون

پس چرا با بی وفاییت

قلبم و میکنی داغون؟!؟

 


 

 

 
عشق از ازل است و تا ابد خواهد بود

        جوینده ی عشق بی عدد خواهد بود

               فردا که قیامت آشکارا گردد

                 هر دل که نه عاشق است رد خواهد بود...
 
 
 

 


 
اگر دنياي ما دنياي سنگ است

بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است

اگر دنياي ما دنياي درد است

بدان عاشق شدن از بحر رنج است


گر عاشق شدن پس يك گناه است

دل عاشق شكستن صد گناه است
 
 
 


 


 
عشق یعنی در جهان رسوا شدن 

                       عشق یعنی مست و بی پروا شدن

                                     عشق یعنی سوختن یا ساختن

                                                     عشق زندگی را باختن یعنی

                                                                                            عشق یعنی....
 


 


 
نام تو راآورده ام دارم عبادت مي كنم
 


 

 
تو تنهایی
 
که سنگ خاطراتت بر حباب سینه میکوبی...

    چه میخواهی؟

                           نگو ، دیدم...

حباب گریه در چشمت ترک برداشت

             نگو دیگر غرور سرو زندانی است

 

 
تو کیستی که من اینگونه،بی تو بی تابم؟              شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم

تو چیستی، که من از موج هر تبسم تو                بسان قایق سرگشته روی گردابم!
 


 


 
در بیکرانه زندگی دو چیز افسونم می کند: آبی آسمانی که می بینم و می دانم نیست و خدایی که نمی بینم و می دانم هست ... و چه زیباست این بیکران افسونگر و خدایی که در این نزدیکی ست

 

 

 
عشق من خيلي وقته درآتش جدايي توسوخته..ازاين پس من درآتش دوريت مي سوزم...
 


 


 
عشق حقیقی آن نیست که طالب زیبایی باشد.

عشق واقعی و زیبایی واقعی یعنی هوس معتدل

                                              فکری آرام

                                                    قلوبی به تساوی آمیخته به محبت

                               یا آتشی ملایم که هرگز خاموش نمی شود.

همین وبس
 


 


 
قسم به گل قسم به اون نگاه قشنگ تو که ادم مو دیوانه می کند

قسم به اون لبخند شیرین لب هایت

قسم به به اون شادی هایت

قسم به اون فریادت عزیزم قسم به اون تنهای هایت

قسم قسم به عشقمان

قسم به نرمی گل قسم به دوست داشتنت عزیزم

من تنها نذار
 


 

 
اي دوست دلت هميشه زندان من است
آتشكده عشق تو از آن من است
آن روز كه لحظه وداع من و تو ست
آن شوم ترين لحظه پايان من است
 


 


 
وقتی از ناله تلخم

دل شب میلرزد ؛

 وقتی از چشم فلق , قطره اشکی ریزد ؛

 وقتی آن لحظه که دل , یاد تو را میجوید ؛

 ناگه از سمت جنون عطر تو بر میخیزد .

بوی تو , خالی آغوش مرا پر کرده ,

در و دیوار اتاقم همه بی تاب تماشای "تو و من" با هم !

 

+نوشته شده در پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت9:31 بعد از ظهرتوسط مهران | |

تقدیم به همه زنان زن عشق می كارد و كینه درو می كند...دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی... برای ازدواجش ــ در هر سنی ـاجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی...در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو...او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی...او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی...او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد...او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی...او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر.... و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد...و قرن هاست كه او؛ عشق می كارد و كینه درو می كند چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛ سینه ای را به یاد می اورد كه تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند...و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد...! و این, رنج است, ) دکتر علی شریعتی(

 

+نوشته شده در جمعه 16 مرداد1388ساعت9:10 بعد از ظهرتوسط مهران | |


پسر: بالاخره موقعش شد. خیلی انتظار کشیدم.
دختر: میخوای از پیشت برم؟
پسر: حتی فکرشم نکن!
دختر: دوسم داری؟
پسر: البته! هر روز بیشتر از دیروز!
دختر: تا حالا بهم خیانت کردی؟
پسر: نه! برای چی میپرسی؟
دختر: منو میبوسی؟
پسر: معلومه! هر موقع که بتونم.
دختر: منو میزنی؟
پسر: دیوونه شدی؟ من همچین آدمیام؟!
دختر: میتونم بهت اعتماد کنم؟!
پسر: بله.
دختر: عزیزم!

وووووووووووووو!!!!!


بعد از ازدواج
کاری نداره! از پایین به بالا بخون!

+نوشته شده در پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت8:32 بعد از ظهرتوسط مهران |